غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
65
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
من خواهم اينها از من دور شود اما مىبايد كه اگر به تو و امثال تو اندوهى رسد از عذاب الهى ياد كنى تا آن آسان گردد و بعد از آن خود را از غل و بند رهائى داد و گفت اى زهرى من زياده از دو منزل با اين جماعت نخواهم رفت و من امام را وداع كرده چون چهار روز ازين گفت و شنيد منقضى گرديد موكلان او به شهر بازگشتند و در طلبش طريق سعى و اهتمام پيمودند و مردم كيفيت حال را از ايشان پرسيدند گفتند كه ما در منزلى فرود آمده بوديم و شب همهشب على بن الحسين را محافظت نموديم ليكن صباح او را نديديم و بندهايش را در محل يافتيم زهرى گويد كه بعد از آن بچندگاهى نزد عبد الملك بن مروان رفتم و او چون مرا ديد از حال على بن الحسين رضى اللّه عنه پرسيد و من آنچه از آن باب معلوم داشتم به دو گفتم عبد الملك مروان گفت در همان اوان كه گماشتگان من او را گم كرده بودند نزد من آمد و فرمود كه ميان من و تو چه واقع شده است او را گفتم پيش من اقامت نماى گفت نميخواهم پس بيرون رفت و اللّه كه من از خوف و هيبت او بجان آمده بودم حكايت در شواهد النبوة مسطور است كه روزى امام زين العابدين رضى اللّه عنه با اصحاب خويش در صحرائى نشسته بود ناگاه آهوئى آمد و در برابر آن جناب ايستاده دست خود به زمين ميزد و بانك ميكرد حاضران گفتند يا بن رسول اللّه اين آهو چه ميگويد امام فرمود كه ميگويد كه فلان قريشى دىروز بچه مرا گرفته است و مرا از ديروز باز ميسر نشده كه آن رضيع را شير دهم اين سخن را بعضى از حضار در دل انكار كردند و امام كس فرستاد و آن قريشى را طلبيد و فرمود كه اين آهو از تو شكايت مىنمايد كه ديروز بچهء ويرا گرفته و از آن وقت باز آن آهوبچه شير نخورده و از من درخواست مىكند كه از تو التماس نمايم كه بچهء او را حاضر گردانى تا شير دهد و باز به تصرف تو گذارد آن قريشى فى الحال آهوبچه را به نظر امام آورد و آهو او را شير داده آنگاه جناب امامتپناه از آن قريشى درخواست فرمود كه آن آهو بچه را بوى بخشد و قريشى اين ملتمس را مبذول داشته امام زين العابدين ويرا بمادرش مسلم داشت و آن آهو با بچهء خويش روان شد و بانك ميكرد پرسيدند كه يا بن رسول اللّه چه ميگويد فرمود كه شما را دعا مىكند و ميگويد كه جزاكم اللّه خيرا حكايت از منهال بن عمرو مرويست كه گفت در وقتى كه از كوفه جهت گذاردن حج اسلام بمكهء شريفه رفته بودم نزد على بن الحسين درآمدم از من پرسيد كه حال خزيمة بن كاهل الاسدى چيست گفتم كه ويرا در كوفه زنده گذاشتم دست بدعا برآورد و گفت ( اللهم اذقه حر الحديد اللهم اذقه حر النار ) چون بكوفه بازگشتم مختار بن ابى عبيده خروج كرده بود بنابر سابقهاى كه با وى داشتم بملاقاتش شتافتم چون به دو رسيدم سوار شد و من با او همراهى نمودم در اثناء راه در موضعى بايستاد و انتظار ميكشيد ناگاه خزيمه را آوردند مختار گفت الحمد للّه كه خداى تعالى مرا بر تو دست داد و جلاد را طلبيده فرمود تا دستها و پايهاى ويرا بريدند آنگاه با فروختن آتش اشارت كرد و خروارى نى حاضر ساخته خزيمه را در ميان آن نهادند و بسوختند و من چون اين حال را مشاهده نمودم گفتم سبحان اللّه مختار پرسيد كه چرا